حكيم زجاجى

1327

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

رسول شه شام گرديد باز * بشد نزد سلطان به صد عز و ناز محمد كه آن روز جان‌دار بود * بر پهلوان نيك در كار بود فرستاد او را به اخلاط « 1 » زود * بر بكتمر سرفرازى نمود بياورد دخت ورا شادكام * به آيين و رسم بزرگان شام روان كرد با دختر كامران * ملك سيف دين گنج‌هاى گران ببردند ز اخلاط گنجى روان * فزون بود اشتر ز صد كاروان بفرمود تا بكتمر سيف دين * بيامد بر پهلوان زمين بدادند با او بزرگان قرار * كه يك نيمه اخلاط و يكسر ديار به فرمان و امر اتابك بود * ورا دخل اگر صد « 2 » ، اگر يك « 3 » بود به گردون به درگاه خسرو برند * وز آن كار مردان دين برخورند بشد بكتمر با سوارى هزار * بر پهلوان شاد و والاتبار نوازيد او را شه نامور * ورا داد اسب و كلاه و كمر از آنجا بشد بكتمر شادكام * بيامد خرامان بر شاه شام ورا نيز ديد اندر آن كار گرم * دلش كرد مرد پسنديده نرم به دو گفت شاها در اين بوم‌و [ بر ] * به نامت مزين كنم سيم و زر مشرف كنم خطبه بر نام تو * برآرم به هردو جهان كام تو بدين شرط برگشت سلطان بنام * رسيده ز كار زمانه به كام بدان رقعه با كام دل آن دو شاه * نهادند رخ شادمان سوى راه اتابك در آن راه رنجور شد * ز صحت تن نازكش دور شد توانش نبد تا نشيند بر اسب * به زير آمد از اسب همچون زر اسب [ پى پهلوان ] « 4 » استران خواستند * عمارى به جامه بياراستند جهان‌پهلوان در عمارى نشست * از آن رنج در كارش آمد شكست بگويم سبب كار بيماريش * تو معذور از اين گفته چون داريش حنيفى بد آن شاه ، بد برمنش * به اصحاب كردى از آن سرزنش كه بودند با شافعى يار غار * شب و روز او را كس و غمگسار

--> ( 1 ) بعضى پيش بكتمر پادشاه اخلاط رفتند . راحة الصدور ، ص 44 . ( 2 ) يك ( 3 ) صد ( 4 ) . . . بنعوان